تبليغاتX
سیاه چال خودم

سیاه چال خودم

ترسم از ان است بروم او نداند

سلام

خیلی وقت بود دلم تنگ شده بود

خیلی وقت بود میخواستم بشینم روی چمنای خیسو و خدا رو  اونطوری احساس كنم

خیلی وقت بود میخواستم با یكی حرف بزنمو که اونم حرف منو بفهمه

خیلی وقت چشام خیس نشده بود

خیلی وقت بود میخواستم.......

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت16:28توسط سارا |

چگونه فراموشت کنم،تورا

که سالها درخیالم،سایه ات را میدیدم

وطپش قلبت را حس میکردم

وبه جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا میکردم

 

                               که خدایا پس کی اورا خواهم یافت

 

چگونه فراموشت کنم،تورا

که همزمان با تولدت درقلبم همه را فراموش کرده ام

برایم،برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند و

همه خاطرات مرده اند

دستم رابه تو میدهم،قلبم را به تو میدهم

فکرم رابه تو میدهم،بازوانم را به تو میبخشم

ونگاهم،از آن توست،وشانه هایم که نپرس

دیگر با من غریبه اند وتمامی لحظه ها تو را میخواهند


 

          وبرای عطر نفسهایت دلتنگی میکنند....

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت11:39توسط سارا |