|
دوباره باران...
دوباره دیوانگی من...دوباره تنهایی....دوباره خیابان...خیس شدن...دوباره گریه هایی که کسی نمیبینه.... دوباره من....دوباره یادتو.... نمیتوانم زیر باران به تو فکر نکنم شاید تو بتوانی
شیشه های بخار گرفته مینی بوس برای توست
تا دل نوشته هاتو روش بنویسی چرا نشستی... شروع کن....نذار همین جور بمونه شروع کن بسم ا...
شاید باید گذر کرد از این دیار و به دیاره دیگری رفت گاهی به خود نگاه میکنم اما در خود چیزی نمییابم او را میبینم اما او مرا نمیبیند شاید در کنار هم هستیم اما میدانیم روزی او از کنارم خواهم رفت به کجا نمیدانم.... ای کاش بودنم برای او دلواپسی نیاورد
سلام زمان ایستاده نه برای تو بلکه برای من برای منه که اینگونه نشستم به عکست خیره شده ام زمان دیگر برایم معنایی ندارد ساعت دقیقه ثانیه هیچ کدام معنایی ندارد میخواهم نگهش دارم اما توانش را ندارم میخواهم با تو بودن تا ابد طول بکشد ولی تو میخواهی بروی ای اسمان با توام تو میدانی من چه میگویم چی میخواهم باران میخواد
سلام نميدانم شايد راست ميگويي كه زمستان نزديك است اري شب زمستاني من هم نزديك است شبهايي كه با اندوه سپري خواهد خواهد شد نميدانم شايد عضيمت منم هم نزديك است نميدانم شايد راست ميگويي كه بايد رفت نميدانم شايد راست ميگويي كه بايد خود را به دست تقدير سپرد نميدانم شايد راست ميگويي كه گريه مارو اروم ميكنه شايد راست ميگويي كه.... اما من تنها اين را ميدانم كه تنها ميتوانم تو را دوست داشته باشم
|
About![]()
تنها صدای از توی این سیاه چال
Home
|