تبليغاتX
سیاه چال خودم

سیاه چال خودم

ترسم از ان است بروم او نداند

سلام

ظهر.... اب.... عطش.... اه.... گریه نوزاد.....

 اینا کلماتی بودن که مرا به درد می اورد 

ای کاش من بودم ای کاش فقط یک نفر اما....

كاش...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت18:57توسط سارا |

قلب برفی

 

دستای برفی

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت11:45توسط سارا |

در زمان های بسیار قدیم زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهایش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند، به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بینداز.زن هم دست هایش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چکار کنم؟ ناچار با لب برداشت. ولی شیرین بود. ادامه دادند .

 

5868920-lg.jpg

یک تصادف....    

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت10:41توسط سارا | |

سلام به دوستام

روز محشر وقت پرسیدن زمن رب جلی

گفت تو غرق گناهی؟

گفتمش یا رب بلی

گفت پس اتش نمیگیرد چرا جسم و تنت؟

گفتمش چون حک نمودم روی قلبم یا علی

عیدتون مبارک

یا علی

راستی داشت یادم مرفت امیدوارم امسال بابا نوئل عشق توی جورابای قرمزتون هدیه بذاره

عیدتان مبارک

و

چه دختر چه پسر

+نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت11:24توسط سارا |

میدانم که هر امدنی رفتنی دارد...

میدانم هر بهاری پاییزی دارد...

میدانم هر نگاه گرمی دست سردی را دارد...

میدانم و میفهمم که باید بروی ولی نمیدانم که تو میدانی من تحمل این دوری را دارم با نه...

گاهی اوقات میفهمم گاهی اوقات.....

+نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت9:56توسط سارا | |