تبليغاتX
سیاه چال خودم

سیاه چال خودم

ترسم از ان است بروم او نداند

شاید من...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت10:31توسط سارا |

و من درپس این ثانیه ها در پس این پنچره نمیدانم به چه امید نشسته ام

شاید در انتظار بهاری هستم که  گفته اند روزی خواهد امد

 

پنجره

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت10:26توسط سارا | |

دوباره دلم گرفته

خداجون

نميدونم چرا و براي چي نشد كه برم؟

خدا جون

هردفعه كه حرفي از مشهد ميزنن دلم پر ميكشه به اونجا انگار كنار كبوتراش دور گنبدش پرواز ميكنم اما وقتي به خودم ميام وميبينم كي هستم كه حتي براي امام هم اندازه اون كبوترا ارزش ندارم

كاش فقط يه بار اونم اي كاش توي اين شبا اونجا بودم

 

024

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت16:3توسط سارا | |

من...

من...

من...

نمیتونم فراموش کنم وقتی هم میخوام بازم یه حادثه یا یه رفتار بازم یادم میاره

کی هستم کجام چیکار میکنم؟؟؟

دیگه کلمات معنایی نداره

اصلا ولی شایدم معنا داره من نمیتونم بفهمم

خدا کمکم کن....

نمیفهمم...

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت11:9توسط سارا | |