تبليغاتX
سیاه چال خودم

سیاه چال خودم

ترسم از ان است بروم او نداند

کنار هم بودیم،شونه به شونه هم

خوشحال از با هم بودن

ثانیه ها میرفتن به لحظه رفتنم نزدیک میشدم

از نگاهم فهمید

نوازشم کرد،دلداریم داد،دستانم را گرفت

بوسیدو گفت:نترس همیشه کنارت خواهم بود،ارام باش گلم

میخواستم در اغوشم باشد میخواستم بگویم نمیخوام بروم

اما نشد،عقل نذاشت نذاشت نذاشت

جدا شدیم اما دلم برای همیشه پیشش ماند

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت11:34توسط سارا | |

سلام

امروز بعد مدتها عزيزمو ديدم.خدا شكرت

وقتي صداي اومدنشو شنيدم.از خودم بي خود شدم

به طرفش رفتم،يه نگاه كردم،

دستامو باز كردم بغلش كردنم،باهاش حرف زدم،گله كردم،گريه كردم،اروم شدم،سبك شدم

با اومدن پاييز بيشتر ميبينمش

خداجون ممنون

دوست دارم بارون

دوست دارم باروننننننننننننننننننننننننننننننننننن

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت9:28توسط سارا | |

مینویسم...

می نویسم اما...

اما میترسم از انکه اون ندادند برای چه مینوسم،میترسم...میگویی : ترست بی مورد است

اما در من نیستی تا بدانی از چه میترسم....اره ترسم مبهم است

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت16:40توسط سارا |

زیاد وقت صرف ساختنم نکردند،با هر چی که دم دستشون بود ساختنم.همین قدر که دیگرون باورکن که وجود دارم...

من هر وقت که بارون میباره و گودال جلوی پام پر از اب میشه و اینه ای میشه واسخ دیدنم،چشماک پر اشک کیشه و به خودم میگم:بیچاره پرنده ها! حق دارن ازم بترسن

دلم کلی میگیره،شاید اگه منو کمی بهتر میساختن،حالا یه مترسک تنهای تنها توی دنیای به این شلوغی نبودم...

ای کاش....

 

با عرض پوزش این کپی بود

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت17:38توسط سارا | |

سلام

میبینید داره این ماهم تموم میشه

معلوم نیست تا سال اینده بازم زنده ام یا نه....

خدا جون امسال چطور بودم؟؟میدونم بدتر از سال پیش بودم

میدونم که درست بشو نیستم....

خدا جون کمکم کن

خدا جون چقدر زود دیر میشه

واسم دعا کنید

التماس  دعا

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت21:41توسط سارا | |