تبليغاتX
سیاه چال خودم

سیاه چال خودم

ترسم از ان است بروم او نداند

سلام

شب یلدا بود

من تنها و بدون هیچ هم صحبتی درمیان تاریکی و مردابی از خواب بودم که من را به خود میکشاند

من نمیخواستم با انها به تاریکی و مردابی از خواب فرو بروم میخواستم باشم و بلندی شب یلدا را حس کنم اما مرداب و تاریکی نمیگذاشتن

تورا صدا میزدم.تو بودی اما نبودی

تنم نحیف و خسته از این جدال

کجایی؟در دلم تورا میخواستم،نگاهت،صدایت،وجودت

اما

چقدر امشب شب بلندیست،کی تمام میشود

که تو امدی،دستی بروی صورت سردم کشیدی ارام شدم

و شب تمام شد

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت9:36توسط سارا | |