تبليغاتX
سیاه چال خودم

سیاه چال خودم

ترسم از ان است بروم او نداند

در مردابی از درد بودم،تو کمی انطرف تر ایستاده بودی

فقط کمی

اما

اما دستانم به دستانت نمیرسید

دست و پا زدم اما باز هم بهم نرسیدیم

هرچه بیشتر تقلا میکردم بیشتر فرو میرفتم

همه جا تاریک بود،تو نبودی،دستانت نبود

لعنت به من،لعنت به درد

+نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت0:5توسط سارا | |