تبليغاتX
سیاه چال خودم

سیاه چال خودم

ترسم از ان است بروم او نداند

سلام

با ذهنی مشوش،خودکاری کمرنگ،دلی پر خون،به تو فکر میکنم

به نگاه ارامت،به دستان مهربانت

سایه ها،دستانت نگاهت از من دور کردن

لعنت به من

میدونم داری منو تحمل میکنی توی این لحظه ها

لعنت به من

که توی تاریکی روزگار تنهات گذاشتم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت19:52توسط سارا | |