|
سلام با ذهنی مشوش،خودکاری کمرنگ،دلی پر خون،به تو فکر میکنم به نگاه ارامت،به دستان مهربانت سایه ها،دستانت نگاهت از من دور کردن لعنت به من میدونم داری منو تحمل میکنی توی این لحظه ها لعنت به من که توی تاریکی روزگار تنهات گذاشتم
در مردابی از درد بودم،تو کمی انطرف تر ایستاده بودی فقط کمی اما اما دستانم به دستانت نمیرسید دست و پا زدم اما باز هم بهم نرسیدیم هرچه بیشتر تقلا میکردم بیشتر فرو میرفتم همه جا تاریک بود،تو نبودی،دستانت نبود لعنت به من،لعنت به درد
سلام شب یلدا بود من تنها و بدون هیچ هم صحبتی درمیان تاریکی و مردابی از خواب بودم که من را به خود میکشاند من نمیخواستم با انها به تاریکی و مردابی از خواب فرو بروم میخواستم باشم و بلندی شب یلدا را حس کنم اما مرداب و تاریکی نمیگذاشتن تورا صدا میزدم.تو بودی اما نبودی تنم نحیف و خسته از این جدال کجایی؟در دلم تورا میخواستم،نگاهت،صدایت،وجودت اما چقدر امشب شب بلندیست،کی تمام میشود که تو امدی،دستی بروی صورت سردم کشیدی ارام شدم و شب تمام شد
اره اشتباه کردم ،خودمو میشکنم میگم اشتباه از من بود و تو مثل مادرها منو تنبیه کردی، چه تنبیه ای خودتو از من دریغ کردی ،خواستی که نباشم باور میکنی؟من که باورم نمیشه این تو بودی.... نمیدونم کز کردم اشک ریختم صدات کردم اما باز باورم نکردی ساکت میشم،میمیرم شاید باور کنی!
در میان اغوش بوته گل سرخ بودم.عطر مهربانی اش مرا مست کرده بود و میرقصیدم گونه هایم از سیلی هایش به گل نشسته بود من از مستی میرقصیدمو سیلی بود که میچیدم با شاخه هایش چنگی میزد میان تارهای قهوه ای موهایم ترانه عشق را مینواخت مستم از بوی مهربانیت ای بوته گل سرخ
الان که دارم مینویسم دستام سرده فکر نکن بخاطر سرماست.نه اصلا شاید به خاطر دلتنگی! اره اخه وقتی به تو فکر میکنم دلم دستام و جودم گرم میشه حتی گاهی فکر میکنم که منو بغل کردی و گرمای اغوشت گرمم کرده محکم بغلم کن.بذار توی این سرما زنده بمونم
سلام انگار همین دیروز بود که با ترید نگاهت میکردم نمیدانستم کیستی؟از کجا امدی؟برای چی؟ ولی حالا... مرا ببخش به عاشقانه بودن همین پاییز مرا ببخش
کنار هم بودیم،شونه به شونه هم خوشحال از با هم بودن ثانیه ها میرفتن به لحظه رفتنم نزدیک میشدم از نگاهم فهمید نوازشم کرد،دلداریم داد،دستانم را گرفت بوسیدو گفت:نترس همیشه کنارت خواهم بود،ارام باش گلم میخواستم در اغوشم باشد میخواستم بگویم نمیخوام بروم اما نشد،عقل نذاشت نذاشت نذاشت جدا شدیم اما دلم برای همیشه پیشش ماند
سلام امروز بعد مدتها عزيزمو ديدم.خدا شكرت وقتي صداي اومدنشو شنيدم.از خودم بي خود شدم به طرفش رفتم،يه نگاه كردم، دستامو باز كردم بغلش كردنم،باهاش حرف زدم،گله كردم،گريه كردم،اروم شدم،سبك شدم با اومدن پاييز بيشتر ميبينمش خداجون ممنون دوست دارم بارون
زیاد وقت صرف ساختنم نکردند،با هر چی که دم دستشون بود ساختنم.همین قدر که دیگرون باورکن که وجود دارم... من هر وقت که بارون میباره و گودال جلوی پام پر از اب میشه و اینه ای میشه واسخ دیدنم،چشماک پر اشک کیشه و به خودم میگم:بیچاره پرنده ها! حق دارن ازم بترسن دلم کلی میگیره،شاید اگه منو کمی بهتر میساختن،حالا یه مترسک تنهای تنها توی دنیای به این شلوغی نبودم... ای کاش.... با عرض پوزش این کپی بود
سلام میبینید داره این ماهم تموم میشه معلوم نیست تا سال اینده بازم زنده ام یا نه.... خدا جون امسال چطور بودم؟؟میدونم بدتر از سال پیش بودم میدونم که درست بشو نیستم.... خدا جون کمکم کن خدا جون چقدر زود دیر میشه واسم دعا کنید التماس دعا
توی تاریکی اشک میریختم قران روی سرم و خدارو قسم میدادم و ازش فقط میخواستم.....
میخواستم به مادری که داره ذره ذره اب شدن بچش میبینه بهش صبر بده .....که بابای خونه پول داشته باشه تا واسه سحری فردا نون بتونه بخره تابا بچه هاش سحری بخوره .....که به پسری توان بده که بتونه باور کنه که دیگه نامزدش توی این دنیا نیست .....که به دختری دلی بده که بدی هارو توی دلش نگه نداره همه ادما مثل هم نیستن میخواستم واسه خودمم دعا کنم که ......
اگه خدا بخواد توی شبای قدر یه لطفی نظری در حق بهت بکنه. دوست داری چی باشه؟
سلام ماه رمضان ماه دوباره تولد شدن ماه رسیدن به ارزوها ماهی که من... تو.... ما.... میتونیم به خودمون برسیم ماهی که شاید به برکت این روزا و شبا دلمون کمی اروم بشه بیایید اگه برای خودمونم دعا نمیکینم برای کسایی دعا کنید که محتاج دعا التماس دعا
سلام
هوا گرم شده گرم تر از انچه میتوان تصورش را کرد همه به دنبال سایه ای میگردند برای تن های گر گرفته اما.. اما.. اما... دلها چه؟ سرد و یخ بسته مثل زمستان هر روز و شب برف میبارد و زمینش یخ بسته و اسمانش ابری و خاکستری هر چه میگذرد درخت و جودشان بیشتر یخ میزند و من... دراین سرمای طاقت فرسا نمیدانم چگونه دستان نحیف خور دار گرم کنم؟؟؟؟
باران می بارد... نه در کوچه نه در حیاط خانه از میان مژگانم روی گونه هایم بر صحرای دلم می بارد دانه دانه می چکد اهسته و بی درنگ آهنگ دلنشینی است برای دل خسته ام امشب با باران دیدگانم تنهای تنهاییم .... و تورا دیدم میان اشکانم.....
در شبی بهاری و بارانی
درمیان سوسوی تیرچراغان در پی تو گشتم و به میخانه رسیدم و خود را یافتم اما چه دیر....
هفت سین من سفره ایست با هفت سیگار روشن و تکرار این ذکر: عاشقان قدیمی شمع افریدند عاشقان عصر جدید سیگار! عشق هم عشق های قدیم.
و من درپس این ثانیه ها در پس این پنچره نمیدانم به چه امید نشسته ام
شاید در انتظار بهاری هستم که گفته اند روزی خواهد امد
دوباره دلم گرفته خداجون نميدونم چرا و براي چي نشد كه برم؟ خدا جون هردفعه كه حرفي از مشهد ميزنن دلم پر ميكشه به اونجا انگار كنار كبوتراش دور گنبدش پرواز ميكنم اما وقتي به خودم ميام وميبينم كي هستم كه حتي براي امام هم اندازه اون كبوترا ارزش ندارم كاش فقط يه بار اونم اي كاش توي اين شبا اونجا بودم
من... من... من... نمیتونم فراموش کنم وقتی هم میخوام بازم یه حادثه یا یه رفتار بازم یادم میاره کی هستم کجام چیکار میکنم؟؟؟ دیگه کلمات معنایی نداره اصلا ولی شایدم معنا داره من نمیتونم بفهمم خدا کمکم کن....
سلام نام من درد است ميداني كسيتم اينم درد همه عالم اين منم كوله باره شده همه اندوه و اشك و اه اين منم كه شمع هم مرا پس ميزند اين منم....
در زمان های بسیار قدیم زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهایش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند، به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بینداز.زن هم دست هایش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چکار کنم؟ ناچار با لب برداشت. ولی شیرین بود. ادامه دادند . یک تصادف....
میدانم که هر امدنی رفتنی دارد...
میدانم هر بهاری پاییزی دارد... میدانم هر نگاه گرمی دست سردی را دارد... میدانم و میفهمم که باید بروی ولی نمیدانم که تو میدانی من تحمل این دوری را دارم با نه... گاهی اوقات میفهمم گاهی اوقات.....
شاید باید گذر کرد از این دیار و به دیاره دیگری رفت گاهی به خود نگاه میکنم اما در خود چیزی نمییابم او را میبینم اما او مرا نمیبیند شاید در کنار هم هستیم اما میدانیم روزی او از کنارم خواهم رفت به کجا نمیدانم.... ای کاش بودنم برای او دلواپسی نیاورد
سلام زمان ایستاده نه برای تو بلکه برای من برای منه که اینگونه نشستم به عکست خیره شده ام زمان دیگر برایم معنایی ندارد ساعت دقیقه ثانیه هیچ کدام معنایی ندارد میخواهم نگهش دارم اما توانش را ندارم میخواهم با تو بودن تا ابد طول بکشد ولی تو میخواهی بروی ای اسمان با توام تو میدانی من چه میگویم چی میخواهم باران میخواد
سلام نميدانم شايد راست ميگويي كه زمستان نزديك است اري شب زمستاني من هم نزديك است شبهايي كه با اندوه سپري خواهد خواهد شد نميدانم شايد عضيمت منم هم نزديك است نميدانم شايد راست ميگويي كه بايد رفت نميدانم شايد راست ميگويي كه بايد خود را به دست تقدير سپرد نميدانم شايد راست ميگويي كه گريه مارو اروم ميكنه شايد راست ميگويي كه.... اما من تنها اين را ميدانم كه تنها ميتوانم تو را دوست داشته باشم
چگونه فراموشت کنم،تورا که سالها درخیالم،سایه ات را میدیدم وطپش قلبت را حس میکردم وبه جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا میکردم که خدایا پس کی اورا خواهم یافت چگونه فراموشت کنم،تورا که همزمان با تولدت درقلبم همه را فراموش کرده ام برایم،برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند دستم رابه تو میدهم،قلبم را به تو میدهم فکرم رابه تو میدهم،بازوانم را به تو میبخشم ونگاهم،از آن توست،وشانه هایم که نپرس دیگر با من غریبه اند وتمامی لحظه ها تو را میخواهند وبرای عطر نفسهایت دلتنگی میکنند.... |
About![]()
تنها صدای از توی این سیاه چال
Home
|